Make your own free website on Tripod.com

خاطرات دختربازي

دختر حرف گوش کن

والا ، از قديم ونديم ميگفتن وقتي حريف دوست دخترتون نميشيد و نميتونيد راضيش کنيد که کس

مبارکش را مورد تاخت وتاز کير مبارک شما قراربده. آخرين راه و بهترين راه براي رسيدن به هدفتون پيشنهاد ازدواج از طرف شماست

خوب داستان ما از اون جايي شروع ميشه که يه روزي داداشم رفته بود تهران واسه مراسم تولد امام زمان(عج) مسجد جمکران و يه

خونه خالي دبش واسه چند روزي پيدا کرده بودم . منم اين فرصت رو غنيمت ميشمردم . جاتون خالي هرروز مراسم قفل باز کني کون و

پرده برداري بود. تا يه روزي که يادم اومد که يه دوست دختري دارم که تا حالا موفق نشده بودم که قامت بلندوسرو لختش را از نزديک

زيارت بکنم . و حتي يادم مياد روز اولي که بوسيدمش تو پارک، تا يه هفته اصلاًزنگ نزد.منم بعد همون روز بي خيالش شده بودم

ولي بخاطر اينکه تا حالا دختري از دستم قصر در نرفته بود وجدانم بهم اجازه نميداد که کسي آبداري رو مثل سحر خانوم از دست بدم .

واسه همين خاطر زود و تند تند شماره سحر جون رو گرفتم بعد از سلام و عليک کردن يه کم بهش ميدون دادم و از اون جايي که

همه دخترا خرن اون هم زود کس و کونش رو از دست داد و گفت حالا بي خيال کي مياي تو رو ببينم منم گفتم هر وقت که تو بخواي

اونم گفت که فردا ظهر ساعت 12/00 جلوي مدرسه حجاب، منم گفتم باشه . فردا ش خونه رو آماده پذيرايي سحر کردم و سر ساعتي که گفته بود

روبروي مدرسه ايستادم و با5 دقيقه تاخير ديدم از پشت کوچه سر و کله اش پيداش شد و يه دلداري کوچک به آقا دوله دادم و دست

نوازش به سرش کشيدم آخه تا اون موقع نزديک به 40 ساعت بود که کسي رو نکرده بود و هر دقيقه ضربان قلبش افزايش پيدا ميکرد

خلاصه سحر در ماشين رو باز کرد و اون کون مبارکش رو گذاشت روي ماشين منم به سرعت برق و باد تو يه چشم به هم زدن جلوي

در خونه ايستادم وزود ماشين تو حياط گذاشتم و در رو قفل کردم . سحر شکه شده بود که من دارم چه کار ميکنم. حتي فرصت

اين روبهش ندادم که درباره اومدن به خونه هم نظر بده .سريع بردمش توي خونه و اتاق خواب رو بهش نشون دادم . ورفتم توي آشپزخونه مواد لازم رو براي

مراسم امروز آماده کردم و وقتي که برگشتم بهم گفت که من بايد زود برم مدرسه و کلاس دارممنم گفتم بابا بي خيال من يه دوست دکتر

دارم و هيچ مشکلي نيست و يه برگه مرخصي واست ميگيرم فردا که رفتي مدرسه نشون خانم مديرتون بده و با هزارتا کلک ووعده تونستم

کاري کنم که بيخيال مدرسه بشه . طفلک سحر اينقدر ميترسيد که رمق حرف زدن نداشت . با هم رفتيم توي اتاق خواب و گفتم راحت باش بابا بي خيال و خودم هم رفتم

توي آشپزخونه و چيزهايي رو که آماده کرده بودم ، آوردم . وقتي که برگشتم ديدم سحر خانوم لباس مدرسه ايش رو در آورده و فقط يه تاپ

سفيد با يه شلوار چسپون کمر کشي تنشه تا ديدم گفتم آخ که امروز چه خوراکي دارم . خلاصه نزديک يک ساعت پيش همديگه نشستيم

و از اون حرفهاي بي مزه و جوکهاي تخمي تعريف کرديم و بعدش رفتيم سر اصل مطب و که آقا ماجرا تازه شروع شد

همين که ما لب روي لباي سحر خانوم گذاشتيم مثل ماهي تو دستم ليز خورد و پريد يه گوشه اتاق ايستاد و شروع کرد به حرفهاي کيري زدن

من هم به دري زدم ديدم نميشه و مجبور شدم رفتم تو نخ کس و شعر گويي و بهش پيشنهاد ازدواج دادم و از اينجور تلاوتها، بازم ديدم نميشه و به هر دري ميزدم

ميديدم نميشه گفتم حالا که با زبون خوش حاليت نميشه باشه . رفتم کمر بندم رو آوردم و تابخوره زدمش که خودش التماس ميکرد و ميگفت

غلط کردم بيا هر کاري که دلت ميخواد بکن و هر کاري بگي ميکنم . منم همينو ميخواستم و گفتم يايد هر کاري گفتم انجام بدي . طفلک مثل موش

ميترسيد وزار زارگريه ميکرد واز اونجايي که صداي ضبت صوت زياد بلند بود صداش به هيچ جايي نمي رسيد .به به به شما نمي دونيد که وقتي يه

دختري رو در حال گاييدن هستين و گريه ميکنه به آدم چه حالي دست ميده . خوب اين هم سحري که اين همه ادعاش ميشد و با صفر

کلاس بيست رو ميگذاشت . ولي الان نزديک 1ساله که ازش خبر ندارم . اميدوارم که حالا سحر خانم و دختراي مثل اون فهميده باشه که هر وقتي

رفت خونه گل پسري زود خودش شلوارشو در بياره تا آقا پسر کير طلا فقط زحمت شرت در آوردن رو داشته باشه .