Make your own free website on Tripod.com

سرگزشت فرزانه

رنگهاي روشن زندگي روي تابلو هاي اميد

سرگذشت دختري بنام فرزانه

شاديهاي من تنها به دوران کودکيم ختم مي شود. کودکي، گويا براي من يک قصه شيرين بود.يک لالايي خواب آور بود. يک روياي دور. ياد روزهايي مي افتم که در يک خانواده ثروتمند و مرفه، گل

سر سبد بودم. دختري به لطافت باران بهاري. آن روزها براي دختري مانند من که تنها فرزند خانواده بود، نه غم وجود داشت و نه فردايي که غم آلود باشد و من در اين محيط و شرايط زندگي ميکردم.

کودکي ، رفته رفته جايش را به نوجواني مي داد. دختري 16 ساله بودم و در وجودم مثل همه دخترها يک آرزو بود، يک رويا بود. مي خواستم دوست بدارم و دوست داشتن را با همه وجود حس کن

اما در خانه ما هيچ کس به احساسات پاک من توجهي نداشت. هر کس در دنياي خود غرق بود. پدر و مادرم هفته ها مرا نزد خاله ام مي گذاشتند و براي گردش به اروپا مي رفتند. من در روياي نوجواني

خود غرق بودم. نمي دانستم که زير اين آسمان کبود هميشه آرامش نيست و طوفان سرنوشت هر لحظه ممکن است آغاز شود. سالها گذشت. يک بار که با خاله ام به شمال رفتيم، با جواني به نام سعيد آشنا

شدم و قرار شد بازگشت به تهران به خواستگاري من بيايد. آشنايي با سعيد باعث شد تا نسبت به درس و تحصيل بي توجه شوم و بالاخره آن سال مردود شدم و اين موضوع باعث تعجب همه شد.

- فرزانه مردود شده؟ باور کردني نيست، او که هميشه شاگرد اول بود، شاگرد ممتاز کلاس بود.

اين مسأله باعث شد که پدر بزرگم پيشنهاد کند که:

- فرزانه بايد شوهر کند.

و اين يک زنگ خطر بود، زيرا پدرم هرگز معتقد نبود که من بايد درس بخوانم. او مي گفت:

- اگر به موقع ميوه را ازشاخه نچيني، رو شاخه يا ترشيده مي شود و يا نصيب کلاغ و گنجشک خواهد شد، دختري که به اين سن رسيده بايد شوهر کند.

با شنيدن اين حرف، من همچنان ديوانه شدم که بدون مقدمه فرارکردم و رفتم پيش دختر خاله ام فروغ، با او درد دل کردم و گفتم:

- مي داني فروغ من خيلي بدبختم !

- نه ! اين چه حرفيه که مي زني.

- چرا، چرا خيلي بد بختم، بالاخره اين پدر بزرگ منو به زور شوهر خواهد داد، اونم به کسي که خودش بخواهد، نه من.

حرفهاي من نا تمام ماند، چون پدر مرا پيدا کرد. او با چهره اي غضبناک به طرفم آمد، مچ دستم را گرفت و در حالي که دشنام مي داد، مرا به خانه برد و از آن زمان زمزمه هاي ازدواج من به اوج خود

رسيد. اولين خواستگارم سعيد بود و من به زندگي با اميدوارم بودم، اما پدر بزرگ به يکباره رنگ عوض کرد. او چون مخالف ازدواج من و سعيد بود عليرغم ميل خودش درباره ازدواج مخالفت کرد

و گفت:

- حالا نه ! اين دختر من، بايد حتماً ديپلم خودش را بگيرد، تازه هنوز درس شما هم تمام نشده است.

هنوز چند هفته از آن ماجرا نگذشته بود که يک شب پدرم به اتاقم آمد و با مهرباني گفت:

- فرزانه جان تبريک.

با تعجب پرسيدم :

- تبريک براي چي ؟

بدون مقدمه گفت: نامزدي تو و جمشيد پسر عمه ات.

ناگهان با اين حرف همه دنيا به سرم خراب شد. استخوان هايم زير ضربات اين حرف خرد شد و تنها توانستم بگويم:

- نه پدر ... نه !

با تلخي گفت: نه ! تو چطور جرأت مي کني؟!

- شما به سعيد قول داده ايد.

پدر عصباني شد و سيلي محکمي به وشم زد و گفت:

- دختره بي شرم.

چند روز بعد، روز نامزدي من بود. روز ريزش اشک هاي همچون باران من بود، از ميان ابرهاي سرگردان. من جز اين کاري نمي توانستم بکنم. در جشن نامزدي مي گريستم.هنگام عقد اشک مي ريختم، زمان

عروسي با همه خاطراتش و با همه زيبايي اش ناله مي کردم ولي ...

من و جمشيد از همان ابتدا زندگي سردي داشتيم و نسبت به هم بي اعتنا بوديم. من بيشتر اوقات ترجيح مي دادم در تنهايي نقاشي کنم.

براي او پيراهن اتو شده و يک ظرف آش داغ و يا خورش قرمه سبزي، بيشتر از کارهاي هنري من ارزش داشت. او به علاقه من بي توجه بود و همين منشأ اختلاف مي شد، به طوري که گاهي به نزاع مي کشيد

و او مرا به باد کتک مي گرفت.

هر بار مي خواستم حرفي بزنم، او باخشم مي گفت: خفه شو،ديگر نمي خوام صداي تو رو بشنوم. و آن وقت تا صبح در حياط راه مي رفت و سيگار مي کشيد و من اشک مي ريختم. زندگي سرد و بي روح ما

ادامه داشت، تا اينکه يکروز جمشيد بي پروا گفت:

- ما بايد از هم جدا بشويم.

من بدون اعتراض، چمدانم رابستم و به خانه پدر رفتم. با رفتن من و موضوع طلاق، هياهويي توي فاميل بلند شد. همه ما را سرزنش مي کردند. پدر بزرگم از خشم ديوانه وار نعره مي کشيد.مادرم از ترس اينکه پدر

و پدربزرگم مرا کتک نزنند، در اتاق حبسم کرد. بالاخره همه بزرگترها جمع شدند، تا ما را آشتي بدهند، اما بي نتيجه بود. جمشيد که خوب مي دانست من لحظه اي حاضر به زندگي با او نيستم، گفت:

- ما براي هم ساخته نشده ايم.

سرانجام بعد از شنيدن حرف هاي اين و آن، از هم جدا شديم. پس از آن، زندگي برايم تهي شد. همه چيز سرد و مصنوعي و يخ زده شد. ساعتها تنها در گوشه اي خلوت با رنگهاي غم گرفته نقاشي مي کردم و تصويري

از زندگي بر باد رفته را ترسيم مي کردم. روزهاي غم انگيز، از پي هم مي گذشت، تا اينکه مادرم در بستر بيماري افتاد. تمام پزشکان از او قطع اميد کردند و بعد از مدتي در يک شب سرد پاييزي مُرد و غم تازهاي بر

غم هاي کهنه من افزوده شد. بعد از آن ماجرا من هر روز گوشه گير تر مي شدم و در تنگناي تاريک زندگي خود همراه آواز باد به شهر گذشته ها مي رفتم. از ديوار فرو ريخته زمان مي گذشتم و لحظات مرده را از زير

خاک بيرون مي آوردم. تا اينکه در يک روز پاييزي، جادوگر سرنوشت قالب مرا در طلسم غم ديگري اسير کرد. تنها بودم، غم روي دلم خيمه زده بود. غم تنهايي،غم بيهوده و واخوردگي، غم مرگ مادرم بود.

به بيرون رفتم و در هياهوي يک روز طوفاني پاييزي خودم را گم کردم. وقتي به خود آمدم که از گيشه سينما بليطي خريده بودم و داشتم خود را به سالن سينما مي رساندم که دستي آرام دستم را گرفت. مثل برق زده ها

خشک شدم. برگشتم ديدم يکي از دوستانم است. به چشم گود رفته اش خيره شدم و با تعجب پرسيدم:

- شهين تو اينجا چه کار مي کني؟ خبرتو را از اروپا داشم!

حرفم را قطع کرد و گفت: تو خودت اينجا چه کار مي کني؟

صحبت کنان وارد سالن سينما شديم، بعد از تماشاي فيلم ساعتي با هم بودايم. از همه جا صحبت شد. او از گذشته اش گفت، از روزهاي خوش ازدواجش با محمود، از زندگي در پاريس و بعد هم اشک در چشمانش حلقه زد.

از شوربختي هاي زندگيش در سرزمين بيگانه صحبت کرد ..... دير وقت بود که به خانه رفتم، پدر غرغر کرد و گفت:

- کجا بودي

سکوت کردم واو که ازخشم چهره اش سرخ شده بود، به طرفم آمد. موهايم را در ميان دستانش گرفت و بر روي زمين کشيد ... آن شب رابا کتک و فحش پدر و با چشماني نمناک گذراندم. از فردا زندگي ام دگرگون شد.

روزها را با شهين بودم. هر دو از يک درد مشترک رنج مي برديم، درد تنهايي. هر دو مي گفتيم و مي گريستيم تا اينکه يکباره چشم گشودم و ديدم شهين نيز دردي وحشتناکتر از دردهاي قبلي من برايم باقي گذاشته است.

بله، از سيگار شروع شد و بعد به هروئين رسيد و از آن پس زندگي بي هدف و بيهوده ام شکل ديگري به خود گرفت و با درد ديگري دست به گريبان شدم. روزگار در پس پرده هاي غم مي گذشت تا اينکه يک روز با

شهين بر روي زرورقي خم شده بوديم، ناگهان در به شدت بر هم کوبيده شد و پدرم در آستنه در برمن خيره ماند. از جا جستم. دلم فرو ريخت. پدر لگدي به پهلويم زد. از درد به خودم پيچيدم و چشمانم سياهي رفت. همان

شب با دفترچه پس انداز و طلا و جواهراتي که از مادرم به ارث رسيده بود، از خانه گريختم و پيش شهين رفتم. از آن به بعد روزهاي اندوهبار زندگي من آغاز شد، طولي نکشيد که اندوخته ام تمام شد. يادگاري مادرم

را فروختم و دود کردم. پدرم چند بار به دنبالم فرستاد تا به خانه برگردم، ولي جواب رد دادم و در خانه شهين، در منجلابي که هروئين برايم به وجود آورده بود دست و پا زدم.زندگي من ادامه داشت تا اينکه يک روز

غروب که با شهين ازخيابان مي گذشتم، مورد سوءظن مأمورين قرار گرفتيم. آنها کيف هاي ما را گشتند و وقتي چند گرم هروئين يافتند، ما را به کلانتري بردند. مدت شش ماه پشت ميله هاي سرد و خاموش زندان بودم.

در زندان به زندگي فنا شده ام فکر ميکردم تا اينکه با وساطت و پا درمياني پدرم آزاد شدم. مدتي بعد شهين هم بيرون آمد. در اولين ملاقات بااو باز اسير اين بلاي خانمانسوز شدم. زندگي وحشتناک من ادامه داشت تا

روزي که با شهين فارغ از دنيا و هياهو عازم کرج بوديم. ناگهان شبح يک کاميون پيدا شد. وقتي چشم گشودم روي تخت بيمارستان بودم. پدر کنارم بود تمام بدنم مي لرزيد. درد وحشتناکي سراسر وجودم را گرفته بود.

سراغ شهين را گرفتم، اما هيچ کس جواب درستي نداد. وقتي حالم بهتر شد فهميدم که او در آن تصادف مرده است. چند هفته اي در بيمارستان بودم و بعد پدرم مرا به خانه برد. از آن به بعد به شدت ازمن مراقبت مي کرد

با من مهربانتر بود و من که ار آغوش شيطان رهايي يافته بودم زندگي را با نقاشي سپري مي کردم تا آن روز بهاري که يک بار ديگر دروازه بخت به رويم گشوده شد. اين بار شوهرم دبير بود. همسرش را چند سال قبل

از دست داده بود.با او زندگي را از نو شروع کردم اکنون که داراي دو دختر هستم، مي فهمم که چه دوران سياهي بر من گذشته است.

من هنوز نقاشي مي کنم، چندين شاگرد هم دارم. به انها مي گويم که هميشه تصوير زيبايي ها را بکشند. خوبي ها را نقاشي کنند و در آثارشان روح ايمان و فداکاري را ترسيم کنند.

و اما سخني هم با شما دارم، بله با شما. بدانيد که لذت هاي زندگي در کانون گرم خانواده است. در اين کانون مقدس است که غنچه هاي زيبايي شکوفها مي شود. پس بياييد پايه هاي زندگي را مستحکم کنيد. محيط خانه را

گرم کنيد.

بياييد شادي ها را بين هم تقسيم کنيد و نگذاريد ناملايمات و زشتي هاي زندگي، بر شما غلبه کند که پشيماني سودي ندارد.