Make your own free website on Tripod.com

ماجراي مريم

ماجراي مريم خوشگله

عرض به حضور خوشگلتان ، خواستم يه ماجرايي را براتون تعريف كنم

اين ماجرا مال تقريباً يکسال پيشه يه روز زمستون بعد اظهر پنجشنبه گفتم امروز رو مثل بچه آدم باشم و يه حال سنگين بکنم

ماشين رو شستم ، يه حموم درست و حسابي کردم و ريش و سبيل صاف و سيف وادکلن وغيره، ... سرتون رو

زياد درد نميارم ، چندتا دور زديم توي خيابون ساحلي و کنار دريا تا اينکه حوصله ام سر رفت و اومدم

توي خيابون سنگي يه دور زدم ، روبروي مدرسه شبانه ماهيني ديدم دوتا دختر کون به هوا پيش

دکه ايستادن و ميخوان تلفن بزنن، و من هم که نتو نستم جلوي دودولمو بگيرم و کشته مرده چنين لحظاتي بودم واسه همين رفتم جلو پاشون ايستادم

و با هزار جور طرفند ومتلک سوارشون کردم. خودشون رو معرفي کردن يکيشون اسمش مريم بود البته خودش گفت بهش ميگن خوشگله و يکي ديگه اش فرزانه اسمش بود

مريم خانوم خيلي خشگل و با استيل و فوق ديناميک بود، و فرزانه کمي تپل و سبزه بود.خلاصه ما تو اين مونده بوديم که

لنگ کدوم رو اول بکنيم تو هوا تا اينکه دو دو تا چهارتا کرديم ديديم مريم جون خيلي جنده تره گفتيم مريم خانم بپر بيا جلو بشين

مريم هم مثل يه دختر خوب پريد اومد جلو نشست. يه چند دقيقه اي اين طرف و اون طرف دور زديم و خوب مخشون رو تليت کرديم و

بعد از چند لحظه مريم گفت که بريم يه جايي که راحت باشيم من هم که منتظر همچين حرفي بودم زود

گفتم بريم خونه ما توي اتاق من درست روي تختم تا چنان احساس راحتي نشونت بدم که خودت حال کني

فرزانه گفت که من مامانم منتظرمه و نميتونم بيام و اونو رسونديمش تاخونشون و با مريم رفتيم خونه درست همونجا که بهش قول داده بودم

اولش يه کم با هم حرف زديم و بعدش اون گفت که يه چيز بيار بخوريم منم از فر صت استفاده کردم و يه بطر آبجو و مقداري تنقلات اوردم

اون اولش گفت که تا حالا نخوردم و از اين جور کس شعرا، منم بهش گفتم چيزي نيست فقط يه کم گرمت ميکنه طفلک اون هم مثل خرها قبول کرد منم تا اون

جايي که جا داشت بهش خوروندم تا که ديدم ديگه لس کرده و گفت که ميخواد بخوابه

منم که وقت رو هدر ندادم (چونکه از قديم و نديم گفتن کس طلاست) و زود ذربه فني اش کردم

مريم طفلکي رو خوابوندم و لختش کردم اصلاً حرف هم نمي زد و چشاش هم بسته بود. واي خداي من يه چيزي ميگم و شما يه چيزي ميشنويد

سينه و کس تراشيده با فن آوري روز دنيا از بس که خشگل بود ، از همونهايي که آدم دلش ميخواد بزارتش تو فريزر واسه شبهاي زمستون

اصلاً فرصت رو از دست ندادم و زود خودم رو آماده عمليات سري و محرمانه کردم و تو يه چشم بهم زدن لباسهامو در آوردم

اولش شروع کردم به خوردن اون لبهاي نقاشي شده و آبدار و بعدش مالندن اون سينه ها سفت و اتاري و همينطور رفت پايين تا نزديکيهاي

منطقه حساس اصلي و کيرمو با چت روي محل مورد نظر فرود آوردم. خوشا به سعادت کير خودم نميدونين . که چه کيفي داشت

پدر سوخته تو اون حال هوا يه صداهايي از خودش در مي اورد که آدم ميخواست از پا در بياد و ميگفت بکن بکن و... من هم نامردي نميکردم

تا جايي که کيرم ميرفت ميکردم تو. البته با تمام سرعت و قدرت و اونم مثل خر حال ميکرد . خلاصه اونقدر کردمش که ديگه از نفس افتادم و

هر چي آب گوارا بود رو تو اون کون ظريف و نازش خالي کردم تا ديگه نگه منو ببربه يه جايي که راحت باشم.